اختتامیه

& بوی تو

سالها بعد که نبش قبرم کنند

رازمان

         برای ندیدگانمان هم بر ملا خواهد شد

         وقتی که بعد سالها

                                     از خاکم

                                                 بوی تو بلند شود ...

 

& کاش ...

- کاش دلتنگی ام برای آدم علفی بود و بزی آن را می چرید یا دانه ای بود و پرنده ای آن را به منقار می گرفت ....  دست نوشته های مادرم حوا

- کاش دلتنگی ام چیدنی بود همچون سیبی که روزی برای حوا چیدم یا طی کردنی بود چون مسافتی که پیمودم تا به حوایم رسیدم ... دست نوشته های پدرم آدم

- کاش دلتنگی ام ریختنی بود همچون اشک های هر شب ام یا خوردنی بود همچون غصه ای که از دوری تو در دلم لانه کرده کاش واژه ی دلتنگی از قاموس خدا حذف به قرینه ی ابدی می شد ... دست نوشته های نواده ی آدم و حوا ... مریم

 

& بی من مرو ...

این روزها ، روزهای عجیبی ست. مثل همه ی اختتامیه های اردیبهشت غمگین است و اشک بار. غمی در دلم لانه کرده و اشکی بر لبم آشیانه که نوشتنی نیست. اردیبهشت در حال رفتن است و باز هم من می مانم و یک سال انتظار ... اگر عمری باشد و نفسی. باز من می مانم و جاده ی خیس لحظه ها و کلماتی که فقط به شوق آمدن اردیبهشت می بارند.

من می مانم و چشمهایی که جز با آسمان تیره ی اردیبهشت و باران های ناگهانی اش آرام نمی گیرند. من می مانم و حضرت نگاهی که دست از سر دلم بر نمی دارد. من می مانم و اندوه فصل ها و تنها دلخوشی شعرهایم ... چشم دوختن به پاییزی که در راه است.من می مانم و خاطرات تو در این اردیبهشت بهشتی ...

از تمام فصل ها پاییز و از تمام ماه ها اردیبهشت. راستش را بخواهی بی انصافی ست که از اردیبهشت بگویم و از دستهای تو ننویسم. مهربانم! دست هایت خلاصه ی باران است و قلبت مهربانترین سرزمینی ست که تاکنون بر آن قدم گذاشته ام و فتح اش کرده ام. تو هدیه ی اردیبهشتی برای من و من چقدر خوشبختم که تو را دارم. تویی که بند بند وجودت بوی بهار می دهد.

از تو نوشتن کار من زمینی نیست، بارها گفتمت که چون تویی باید سوره ی بلند مهربانی ات را بسراید. تکیه به شانه های استوارت و بو کشیدن اردیبهشت دستانت چه لذتی دارد ... خدا می داند! خدا می داند که گوش سپردن به آوای کبوتر قلبت و خیره شدن به نی نی چشمانت چقدر بهار را شرمگین چشمهایم می کند. خدا می داند که در تمام لحظات بودنت این بغض بد ریشه مسافر افق های دور دست می شود. خدا می داند که چقدر کلماتم شرمسارند از ناتوانی سرودن آیه ی نامت. خدا می داند ...

به اردیبهشتی که می رود بگو قلب خاطرات من و تو را هم با خود ببرد و هر سال در آستان هر اردیبهشت همراه با باران بباراند بر لحظه هایمان . باشد که تمام ماه هایمان بوی عشق بگیرد. حالا کمی کنارم بنشین و بگذار این لحظه های واپسین اردیبهشت را با هم پلک بزنیم. امشب می خواهم ماه را از دریچه ی چشمان ماهت نگاه کنم ماه من ...

 

& گوشه

تنها وجه اشتراکمان

حرف هایی بود

که هیچ گاه بهم نگفتیم.

حرف هایی که من در گوش سنتورم خواندم

تو در گوشه ی همایون صدایت!

 

                                                  تا هر چه عشق ... در پناه خالق اردیبهشت

بدرود


/ 24 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دکتر کریمی

شکایـــت ازخـــدا بـه خـــــدا امروزازخداوندی خواهم نوشت که برترین ظالم کائنات است.... وامیـــال"خــــورده ریــز"بنـــدگان ظالمتــــــرازخـودش را بـا دستـــــان نـــــــــرم خــــــــوی مـــــــــن اجــــابــــت میکنـــــــد.... اگـــــرغـیــــرایــن اســـــت بگــــو تــا بـــدانــــــم....؟؟؟ حداقل یک گوش دارم کـه مـــی شنـــــود البتـــــه بگویـــــم بخـاطرزبـان درازتـرازگوشـــــــم خــالــــق مـــــــن بـه مـن یــــک گـــــوش عــــــطا کـــــرده نــه دو گـــــــوش.... زیرا به اعتقـاد غـریب به یقینـم همان یک گوش هـم زیادی می جنبــد.... بگویــم برمـن عاصی ومظلــوم درایــن ســرزمیـــن کـــــه بـــه زعـــــم همــــان عـالمــــان دروغــینش کــه دیکتـــاتـورمــحض انــــــد ومثـــــل خــدایشـــان کـه ظالـــم مـطلــق اســـــت چـه میــگذرد...

دکتر کریمی

به تصور خـام همانان که قبله عالمند وخدایشان که وعده کرده همیـن جا نقطـه ی پـرگـار وجـود اسـت بدتـرین ظلـم هستی را روا میـدارنـد.... همین سینه چاکان ِ سیه چرده از"پیرمرادشان"که یک لنگش هوا و لنگ دگرش دربارگاه همان معـبود معـروفشــــان که امـــــربه معـروف ونهی ازمنکر میکند ........... معروف را سکه خیالشـــان کرده و بــه رسم بی ادبی پای شان را درازمیکنند.... چـــه رســـــــد بــرمنــــــه معلــــولِ ایــن خـاکِ هــــــزارچـاکِ ، چـاک که هـرتکه اش بـه دنـــــدان خنیــــاگــریســـــت... دگرچه بنگارم که عمرم را فرصتی مانند خورشید لب بام است وبس...

سمانه موبدی

سلام مریم جان. هر دو پستت رو با هم خوندم و برای هردو اینجا نظرمو میزارم چون بالایی غیرفعال بود. اول از همه بگم که مثل همیشه زیبا بود و لذت بردم . اما آنچنان غمی توی کلماتت بود که واقعا دلم گرفته شد عزیزم. دنیای آدم سنگی هاتو که خوندم دلم گرفت باور کن توی همون دنیای آدم سنگیا هم آدم خوب پیدا میشه. درد و بوی تو هم خیلی زیبا بود. انشالله همیشه سلامت و تندرست باشی و عمرت طولانی باشه دوست عزیزم.

حسين حقويردي زاده

شاهم ولی تقصیر من این بود تنها که ... تبریز معشوقم شد و عمری اسیرم کرد سلام به روزم ، دعوتيد برا خوندن [گل]

رضا

سلام بر شما چه مطلب زیبایی بود ممنون امیدوارم قلمت همیشه خوب بچرخه [لبخند]

عندلیب

سلام مهربان! سپاس و مهر نثارتان[گل]

بهمن

درود بر تو خانم توفیقی متن های زیبا و دلپسندی بود ........اجازه برداشت میخواستم

بهار

بانوی اردیبهشتی سلام دلنوشته ی بسیار زیبا ودلنشینی بود بی تکلف بگم هر وقت دلم برای کلمات زیبا ویه متن پر عاطفه تنگ میشه به وبلاگ شما سر میزنم و نوشته های شمارو می خونم واقعا قلم زیبایی دارید. امیدوارم غم دنیا هیچ وقت تو دل آسمونیتون جا نگیره

مستعان

بانو سلام شما به هیچکس سر نمیزنید یا مارا قابل نمیدانید؟

مجید

سلام وب جالبی دارید لطفا منو لینک کنید منم شما رو لینک کردم موفق باشید