بر دار خاطراتم

♣ چشم براه

چشم به راهی همیشه هم بد نیست

گاهی خوب است

دست تو را میگیرد و می برد به آن دورها

به خاطرات خوبِ نخ نما شده ات

به یکشنبه های آفتابی

به کافه های قدیمیِ نم گرفته

به کوه های صبوری که گوششان پر از صدای خنده های توست

به درختان نجیبی که اشک را درچشمانت دیدند و سرشان را به آسمان بردند

به پیچ و خم های چالوس

به خاطرات در بند ...

چشم براهی همیشه هم بد نیست

من گاهی به وقت خاکروبی دلم

چشمهایم را می بندم و

چشم به راه خوابی میشوم

که تماما بوی مهربانی تو را می دهد ...


♣ اردیبهشت

دی است می دانم

به تقویم ها اشاره نکن

سرمای هوا هم نگوید ، تا آخر عمر بیست و پنجمین روزش شانه های مرا تکان می دهد و

بیدارم میکند ازین خواب زمستانی

که پنج سال است دوستش ندارم

دی است

و من به میم مهربانی تویی نگاه می کنم

که مسافر اردیبهشتیِ منی

کجای قصه جا مانده ایی که نمی آیی

بر روی کدامین پل ایستاده ایی

که دست رودخانه ی آرزوهایم به تو نمی رسد

کجای دنیایی

بگو تا من بیایم و از دورترین حوالی فقط ببینمت ...

بگو تا نرفته ام

بگو تا  .....

 

 

 پ.ن: فاطمه ی کبوترم ! پنج سال گذشت از پر کشیدنت ... نمیدانم الان از جسمت چه مانده ولی شک ندارم قلبت هنوز سرجایش است. فاطمه جانم ... خوابت را دیدم همین حوالی ... بی حرف نگاهم میکردی ...  نگاهم کن از آسمان ... دعایم کن مهربانم ...

                                                                                            " مریم توفیقی "

/ 0 نظر / 54 بازدید