کوچه های اردیبهشتی

معبری که به تو می رساندم

آغوش خدا
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩٥
 

* از .... به ....

نوشتن سخت است ، ننوشتن سخت تر.

برای منی که سالهاست انگشتانم می بارد به روی این صفحه ی خاکستری با

کلیدهای صبورش که مدام بر سرشان می کوبم و آخ هم نمی گویند.

نوشتن سخت است ، ننوشتن سخت تر !

برای منی که مدتهاست یاد گرفته ام حرفم را نزنم ، سکوت کنم ، چیزی نگویم و

سهمم از دوست داشتن فقط نگاه کردن باشد و ردیف کردن کلماتی که خودشان

هم از این همه تراکم خسته می شوند و عاقبت سکوت میکنند.

کار سختی ست ننوشتنِ اینکه در دلت چه می گذرد،

 که نوشتن سالهای زیادیست همه ی دنیای منِ پرحرفِ ساکت شده است.

حالا فکرش را بکن که در این نیمه شب بهمن ماهی دلم هوای چه کرده است؟

هوای سر زدن به دوران کودکی یا نشستن روی پای پدربزرگ؟

هوای نوازش های مادر و پدر که سالهاست از آن خبری نیست؟

هوای همه ی کسانی که روزگاری در روزگارم بودند و دیگر ندارمشان؟

هوای چه؟ هوای در خاک خفتگانی که فکر کردن به آنها اشک را از گونه ام سرریز میکند؟

نه ... من دلم در این نیمه شب بهمن ماهی ، هوای آغوش خدا را کرده. دلم

میخواهد سرم را روی پای خدا بگذارم و برای همیشه چشمهایم را ببندم و

بخوابم.

بی تشویق اما و اگر و آیا ... بی واهمه از دوست داشتن .... بی تعلق خاطری به

هر آنچه مرا به دنیا وصل کند.

 دلم بهار میخواهد.

بهار آغوش خدا را ...

کسی میداند کدام قطار به مقصد خدا می برد مرا؟

 

تا سلامی نو

" مریم توفیقی "


 
 
عطر کلمات تو
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

● رد پای اردیبهشت در دی ●

باید می دانستم در پس آن زمستانِ سرد ، بهاری سبز چشم به راه من است.

باید می دانستم که قول خدا قول است. خدا که زیر قولش نمی زند. خودش گفته بعد از هر گرفتاری ، راحتی ست. ان مع العسر یسری ...

باید می دانستم ، سرابی که پشت سر گذاشتم، منزلی بود از وادی حیرت !

اما چه کنم از این هراس بی ریشه که جانِ نفس های عشق را گرفته است؟

می ترسم از کلمات پر تشویشم . همان مبادا ... اگر ... شاید ... اما ...

این روزها روزه ی سکوت گرفته ام

و با لبخندی پنهانی به اردیبهشت کلماتت چشم دوخته ام

از همین راه دور

از همین فاصله ی بعید که شاید هیچ گاه تمام نشود ...

 

تا سلامی دوباره در پس حواسی نو

مریم توفیقی

دی ماه 1395


 
 
من فقط نفس می کشم
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٥
 

 ♣هوا ابریست

داشتم کم کم رد و نشان این کوچه را فراموش میکردم. انگار در و دیوار این

کوچه برایم ناآشناست.

نمی دانم از دیر آمدن من است یا پرکشیدن هوای اردیبهشت از کوچه ای که بر

سردرش نوشته ام: کوچه های اردیبهشتی!

هرچه که هست، من هم شده ام یکی از ده ها عابر این کوچه که دیگر با هوای

اردیبهشت ، عشق به مشام قلب شان نمی وزد و عاشقشان نمی کند.

چه هوای بدیست، هوای بی عشق در این کوچه های پرخاطرهرا می گویم.

آمدم بگویم هستم، زنده هستم و نفس می کشم لا به لای کلمه هایی که برایم

غریبه اند.

هستم و نفس می کشم و چای و قهوه و شکلات داغم را می خورم و کتاب می

خوانم و می نویسم.

می بینی؟ چقدر حال همه چیز خوب است؟ چقدر حال من خوب است.

حال همه چیز خوب است و فقط هوا ابریست و من از خدا خواسته ام بارانی بیاید

باریدنی و بشوید مرا و تو را و ببرد تا دوردست هایی که خودمان هم ندانیم

کجاست ...

من فقط حالم خوب است و فقط حال ام خوب است و به پاییز بعد از تو ، از پشت

پنجره ی اتاقم چشم دوخته ام و چای و قهوه و شکلات داغ میخورم و نمی دانم 

چطور بعد از مردنم هنوز نفس میکشم ...

 

 

 

" مریم توفیقی "

مسافر پنجاه و سومین کوچه ی پاییز


 
 
بگو کجایی؟
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٤
 

♣ سلام ...

سلام گاهی اندوهی دارد به وسعت همه ی خداحافظی های عالم.

از سلام ها می ترسم.

از سلام ها می گریزم

سلام هایم را آهسته می گویم

مبادا وداعی زودهنگام در آن اطراف

به کمین خاطره هایم نشسته باشد ...

****

♣ بگو کجایی؟

این روزها همه در پی تو هستند! می خواهند بدانند کجایی؟

کجایی که نبودنت خاطر همه ی شهر را آشوب کرده و ندیدنت آسمان همه ی چشمها را بارانی؟

کجایی که نبودنت بغض را گریبانگیر این گلویی کرده که سالهاست روزه ی سکوت گرفته؟

من این روزها به جستجوی توام در میان کلماتی که قرن هاست رنگ و بوی تو را گرفته اند!

کلماتم هم پیدایت نمی کنند! کلماتم بغض کرده اند ! کلماتم پریشانند ...

بگو کجایی؟؟

****

♣ تا تو را دارم از مرگ چه باک؟

هیچ گاه از مرگ نترسیده ام که مرگ را اردیبهشتی نو نامیده ام!

اردیبهشتی که شاید کمی سوز زمستانی اش اشک را به چشمم بیاورد

ولی بهاری که در پسِ چشمهای یخ زده اش پنهان کرده ، تیر خلاصی تابستان را به قلب مردادی ام می زند!

هیچ وقت از مرگ نترسیده ام ، مرگ مرا به تو می رساند!

مگر می شود " تو " باشی و از مرگ ترسید حضرت مهر؟

 

                                                          " مریم توفیقی "

                                       تا هوای سلامی از پس اردیبهشتی نو ...