کوچه های اردیبهشتی

معبری که به تو می رساندم

من فقط نفس می کشم
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٥
 

 ♣هوا ابریست

داشتم کم کم رد و نشان این کوچه را فراموش میکردم. انگار در و دیوار این

کوچه برایم ناآشناست.

نمی دانم از دیر آمدن من است یا پرکشیدن هوای اردیبهشت از کوچه ای که بر

سردرش نوشته ام: کوچه های اردیبهشتی!

هرچه که هست، من هم شده ام یکی از ده ها عابر این کوچه که دیگر با هوای

اردیبهشت ، عشق به مشام قلب شان نمی وزد و عاشقشان نمی کند.

چه هوای بدیست، هوای بی عشق در این کوچه های پرخاطرهرا می گویم.

آمدم بگویم هستم، زنده هستم و نفس می کشم لا به لای کلمه هایی که برایم

غریبه اند.

هستم و نفس می کشم و چای و قهوه و شکلات داغم را می خورم و کتاب می

خوانم و می نویسم.

می بینی؟ چقدر حال همه چیز خوب است؟ چقدر حال من خوب است.

حال همه چیز خوب است و فقط هوا ابریست و من از خدا خواسته ام بارانی بیاید

باریدنی و بشوید مرا و تو را و ببرد تا دوردست هایی که خودمان هم ندانیم

کجاست ...

من فقط حالم خوب است و فقط حال ام خوب است و به پاییز بعد از تو ، از پشت

پنجره ی اتاقم چشم دوخته ام و چای و قهوه و شکلات داغ میخورم و نمی دانم 

چطور بعد از مردنم هنوز نفس میکشم ...

 

 

 

" مریم توفیقی "

مسافر پنجاه و سومین کوچه ی پاییز


 
 
بگو کجایی؟
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٤
 

♣ سلام ...

سلام گاهی اندوهی دارد به وسعت همه ی خداحافظی های عالم.

از سلام ها می ترسم.

از سلام ها می گریزم

سلام هایم را آهسته می گویم

مبادا وداعی زودهنگام در آن اطراف

به کمین خاطره هایم نشسته باشد ...

****

♣ بگو کجایی؟

این روزها همه در پی تو هستند! می خواهند بدانند کجایی؟

کجایی که نبودنت خاطر همه ی شهر را آشوب کرده و ندیدنت آسمان همه ی چشمها را بارانی؟

کجایی که نبودنت بغض را گریبانگیر این گلویی کرده که سالهاست روزه ی سکوت گرفته؟

من این روزها به جستجوی توام در میان کلماتی که قرن هاست رنگ و بوی تو را گرفته اند!

کلماتم هم پیدایت نمی کنند! کلماتم بغض کرده اند ! کلماتم پریشانند ...

بگو کجایی؟؟

****

♣ تا تو را دارم از مرگ چه باک؟

هیچ گاه از مرگ نترسیده ام که مرگ را اردیبهشتی نو نامیده ام!

اردیبهشتی که شاید کمی سوز زمستانی اش اشک را به چشمم بیاورد

ولی بهاری که در پسِ چشمهای یخ زده اش پنهان کرده ، تیر خلاصی تابستان را به قلب مردادی ام می زند!

هیچ وقت از مرگ نترسیده ام ، مرگ مرا به تو می رساند!

مگر می شود " تو " باشی و از مرگ ترسید حضرت مهر؟

 

                                                          " مریم توفیقی "

                                       تا هوای سلامی از پس اردیبهشتی نو ...


 
 
خواب ابدی
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ٦ دی ۱۳٩٤
 

♣ خدا به شانه هایم می زند این بار!

زمستان آمده؛

از برف خبری نیست.

آی مردم

خدا هرچه برف است در آسمان قلبم پنهان کرده!

زمستان آمده ؛

وقت به خواب رفتن فرا رسیده است؛

خوابی زمستانی

 که رویایش

دیدن بهار، در دنیای دیگر است ...

من چقدر دلتنگ این خواب ابدی ام، خدا می داند ....

 

 

.

                                                            " مریم توفیقی "


 
 
آغازم کن
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٤
 

♣ مثل پائیزی که ...

چه مهرِ ماهی ست این مهرماهِ پائیزی

تو هستی

آسمان ابری پائیز هست

و عشق

که در کوچه پس کوچه های دل من وتو

پرسه می زند

چه پائیزِ ماهی ست

این فصل نو

که آغازش به جشن خوشه چینی تردید بود و

پایانش به جشن آغاز من و تو وصل می شود

چه مهرِ ماهیست این مهرِ پائیزی

که در تمام لحظه های من

تو با چشمان مهربانت

تا همیشه ی عشق

به چشمهای منتظرم چشم دوخته ای  ....

 

♣ آغاز من باش

دوری سخت است وقتی دلت در بند تعلقی ست که دلِ دل بریدن از آن نیست

دوری سخت است وقتی عشق در حوالی دلت نگاه ت می کند و

تو باید به دستهایت بیاموزی که صبوری را مشق کند

چه مشق سختی ست

مشقِ صبوری و دوری از تو

حضرتِ مهر

پائیز که رفت

تو بیا

و زمستانم را گرم کن

با همان نگاهِ تیرماهی ات

که تیر خلاصی زد

به جسمِ بی جانِ تنهایی من ...

بیا و آغازم کن

در ابتدای فصلِ با هم بودنمان ...

 

                                                       " مریم توفیقی "