کوچه های اردیبهشتی

هیچکس فنجان قهوه ام را نخوانده است بی آنکه تو را در آن نبیند

دل ... تنگ
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

& سر ... نوشت

و چه خوشبخت است خیابانی که هر روز از آن عبور می کنی و زمینی که بر آن قدم میگذاری! حسودی می کنم به جیب سمت چپ پیراهنت که درست بر روی قلبت  " قرار " گرفته ! به بالشت ، به سیگارت که کنج لبت خانه کرده و آرام می سوزد،  به کفش هایت که هم راه  تمام راه های تو هستند. خوشبخت تر از همه نفس های توست . من حسودترین عاشقی هستم که بعد از حوا از بهشت رانده شد!


" ببـــخش که بــی قراری می کنـــــم برای رســـــیدن به تو

موج ها،همیـــــــشه دلتنگ آرامش آغـــــــوش ساحــــــــل اند "

 

& دل ... نوشت

اورتور اول : سلامتی!

بارها با این کلمه رو به رو شده ایم. اما واقعا چند بار از صمیم قلب ضرورتش را حس کرده ایم؟ دیده اید وقتی خیلی ناراحتیم بی توجه به این نعمت الهی ، یعنی همین سلامتی از خدا مرگ می خواهیم؟ این یعنی نه معنی سلامتی را می دانیم نه به حقیقت مرگ رسیده ایم!

هفته ی پیش که شبانه قلبم گرفت و راهی بیمارستان شدم به این حقیقت تلخ رسیدم که هم خیلی ترسو هستم هم از رویارویی با مرگ می ترسم. وقتی به پدر، مادر ، دکتر و پرستارها التماس می کردم که جلوی مردنم را بگیرید فهمیدم چقدر از نعمت سلامتی ام غافل بودم و چقدر ناشکر الطاف خدا. وقتی دیگر بیماران  بیمارستان را دیدم که با مرگ دست و پنجه نرم می کنند از خدا یک چیز خواستم. از خدا خواستم تنها یک فرصت دیگر به من بدهد تا این بار فقط شکر گزار نعمت هایش باشم و آدم بودن را مشق کنم. نمی گویم بعد از این مریم مقدس می شوم نه! ولی تمام سعی ام را می کنم که نه دلی را بشکنم نه اگر کسی دلم را شکست از او کینه به دل بگیرم. آن شب تلخ که مرگ همسایه ی دیوار به دیوار زندگی ام شد فهمیدم که باید قدردان زندگی ام باشم و خوب زندگی کردن بهترین هدیه ایست که می شود در مقابل این همه نعمت خدا به او داد. می خواهم خوب زندگی کنم و مراقب معبد خدا یعنی حضرت دل باشم که هم حرمت دارد هم حریمش محترم است. مراقب هوای دلتان و مراقب سلامتی تان باشید.

اورتور دوم: قصه ی برای آخرین بار!

پست قبل قرار دلم بر این بود که دیگر در این کوچه ها ننویسم! دیده اید وقتی خیلی ناراحت هستیم و نمی خواهیم عزیزترین کسی را که داریم با حرف هایمان ناراحت کنیم روزه ی سکوت می گیریم؟ حکایت من و این کوچه ها هم همین بود و هست که رفیق روزهای اندوه است و هم نفس لحظه های شیدائی ام! نمی خواستم حضرت مهر شعرهایم را بخاطر این کوچه ها اندوهگین کنم. نمی خواستم آسمان دل حضرتم ابری شود. نمی خواستم ابر غم را بر بیکران مهربانی چشمانش ببینم.

اما حضرت مهر بود که انگشتان یخ بسته ام را یک به یک باز کرد ، با دم مسیحایی اش بر آنها دمید ، باز هم قلم را به دستانم داد و گفت : بنویس و بگو ... بگو، از عشق بگو ...

 

" حس و حالشــان را می فهمم وقتــی عطر نام تو به جــــــوهر نگاهشان می خــــورد

آسیــــمه سر می شوند، دیـــوانه می شوند، حتی گاهــــی خود زنی هم می کنند

تا نــام تو را زیـــــباتر بسرایــند و بنویــــسند

آخر ... عاشـــــــقند ... کلـــــماتم را می گـــویم "

 

& دل ... تنگ

دل سروده ای از این دل بیدل -  به تو – که بی گلایه هنوز رفیق راهی ...

وقتی دلم برای دلت تنگ می شود

متن سکوت شعر من آهنگ می شود

چیزی شبیه قصه ی شیشه که ناگهان

دلداده ی  تبسم یک سنگ می شود

تقصیر ابرهای همیشه مسافر است

در آسمان آبی دل جنگ می شود

لبخند بی رمق و مرده ی دلم

با آفتاب مهر تو پر رنگ می شود

وقت عبور یاد تو از آسمان عشق

یلدای موی عاشقی ام چنگ می شود

در برگ ریز فصل حضورت ترانه ها

در خانه ی شکسته ی دل ننگ می شود

بعد از تو شاعری که تلاقی فصل هاست

از دوری نگاه تو دل سنگ می شود.

 

& غم  ... نوشت

به یاد تو و رویای گمشده ام

بغض باران که می شکند ، دست هم را می گیریم و بی هراس خیس شدن ، سه نفری ، بی چتر و بی چکمه بیرون می رویم. تو بلند بلند می خندی و مدام  به دنبال دخترمان " رویا " می کنی. من صدایتان می زنم، به دنبالتان می دوم و عاقبت مثل هر شب در کوچه پس کوچه های"  آرزو " برای همیشه گمتان می کنم. بعد  باران می آید بر روی زمین ، دست به دور گردنم می اندازد ، پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند ، آنوقت ، شبیه کودکی مان  تا صبح گریه می کنیم.


پ.ن: ممنونم از همه ی دوستانی که مهربانی شان بهانه ی دیگری شد برای آغاز فصل تازه ی نوشتنم.

 

" باران شـــــو و ببـــــار، مگـــــذار ابر مثنـــــوی خـــــوان دلتـــــنگی ات شـــود "

                                              تا بهانه ای برای سلامی ...

در پناه حضرت عشق


 
 
برای آخرین بار ...
نویسنده : مریم توفیقی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

ϡ ایستگاه عشق

فراسوی تمام حرفها  و سخنها ، حرف دیگریست. مایه ی تمام ترقی ها، افق تمام عرفان ها . والا تر، آسمانی تر، پاک تر، متعالی تر و آن عشق است . ازکجا آمده ام را همه می دانند ولی اینکه به کجا خواهم رفت را عشق تعیین می کند . چگونه و تا کی زنده بمانم را در دست با کفایت جبر نهاده اند ، اما اینکه برای چه و برای چه چیزی بمیرم را عشق تعیین می کند . باید با قلب باورت ،عاشق باشی وعاشقی کنی ! عاشقی هم چیزی نیست جز هزار و یک شب قصه ، که درهزاران شب نتوان گفت . حال باید نگریست و گریست میان این همه نامردمی و نامردمان  پر مدعا  کوعاشق و کجاست عشق ؟ اما عشق به تو می آموزد که برای چه باید زیست ، برای چه باید رفت. 

و این همان  رمز " إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ " است.

 

سید سعیــد حسـن تـاش

ϡ ایستگاه حکایت

روزی خداوند به عالیجناب موسی کلیم الله فرمود که باردیگر که آمدی با خود یکی از مخلوقات مرا که ازخودت پائینتر و پست تراست بیاور. بیاورکه کارها داریم . موسی در میان راه مفلوکی را بدید که لنگ میزد و آویزان بود. موسی با خود گفت : این هم وعده ما که مقرر شده بود چند قدمی با او بیامد و ندای درونش گفت چه می کنی موسی ؟ توچه می دانی از این مفلوک نزد خدای بزرگ مقربتری ؟ رهایش کرد و بدنبال دیگری رفت . رفت و رفت تا رسید به  زنی  سیاه کار و تباه که تن امانت را در کفه فروش و در ورطه  لذت این و آن گمارده بود. بگفتش که ای زن دمی هم با ما باش تا دست خالی  نباشیم . زن پذیرفت و آمدند . چند قدم رفتند تا دوباره حباب وجدان موسی کنار دلش  باز شد که ای موسی ! از کجا می دانی که این زن  فردا روز از تو مقربتر نیست ؟ رهایش کن موسی رهایش کن ! موسی عذر زن بخواست و به راه ادامه داد . در راه سگ مریض و ناتوان و گری را بدید که حتی سگان دیگر از وی دوری می جستند . موسی با خود گفت ازاین بیچاره که پست تر نیستم ! خداوندهم که فرموده دست خالی نیا . به هر طریق بندیبجست و به گردن آن مفلوک بی آویخت و راهی شد . موسی هرقدمی که بر می داشت اشکی می ریخت و زانوانش سست می شد که ای موسی نکند این سگ نیز از تو مقربتر باشد ؟  حباب نفس بازمی شد که نه موسی ! تو پیامبر خدائی ! کلیم اللهی! چراتعلل میکنی؟ سگ را بیاور که نباید دست خالی بیائی. چندقدمی رفتند و عشق به کمک موسی شتافت . خم شد و با اشک قلاده ی سگ را بازکرد و گفت برو چه معلوم که تو ازمن مقربتر نباشی . نالان وافتان و با دستانی خالی رسید به کوه طور . موسی تالب به سخن گشود که زاری و کند و عذری بیاورد ندای حق تعالی آمد که ای موسی به عزت وجلالم قسم که اگر سگ را آوره بودی از پیامبری معزولت می داشتم . آری ... عمر می گذرد رستگار آنکه به مقصود رسد . باید عاشق باشی ، باید بی ادعا عاشقی کنی ، نه با حرف و سخن،  بلکه باید این آتش از درونت بجوشد و خاکسترت کند ...

 

ϡ ایستگاه غزل

اردی بهشت غزلی سرودم که خام بود و نا تمام. بماند که بعد از درج اش در این کوچه و دیدن کپی پیست هایی در وبلاگ دیگران پشیمان شدم از نوشتنش. آن غزل نا تمام را همان طور که وعده داده بودم  برای " تویی "  تمام کردم که می دانستم می آیی ... 

 این غزل نذر نگاه توست حضرت مهر ...

 اروئیکا

هرگاه غمگین می شوم رویای پنهانی

اقلیم شعرم می شود یک روز بارانی

آنگاه شبنم در نگاهم  رود می خواند

با اشک می خواند مرا نم نم به مهمانی

مجنون ترینم در میان کوچه باغ عشق!

سرچشمه ی ابر نگاهم را نمی دانی؟

امشب میان گریه هایم حرف خواهم زد

حرفی شبیه شعرهایی که تو می خوانی

شعری شبیه بغض های نا تمام  تو

رودی غزل وش با ردیف شمس کنعانی

تو ناخدای این دل طوفانی و سختی

رویای باران در دلی گرم  و بیابانی

تو میر مهری و محبت شرمسار توست

از تیره ی مجنونی و مولای مستانی

فرهادعشق این دل غمگین تر از پاییز!

دلتنگ دستانت شده شیرین زندانی

امشب دل تنگ غزل هایم چه طوفانی ست

تو ترجمان اشک هایم  را که می دانی

 

ϡ ایستگاه سپید

دچار 

فاصله ی کنعان تا کرج

حد فاصل پیراهن توست

 تا چشم هایم

من دلتنگ بوی پیراهنت شده ام حضرت مهر

 

پ.ن1: در قاموس سازم آخرین سیم " فا" ست! اما در قاموس دلم آخرین سیم تویی ... این روزها دل خوش کرده ام به آخرین سیم ساز دلم ...

پ.ن2: نام غزلم را اروئیکا می گذارم که نام سمفونی سوم بتهوون است و به معنای آرزوی بر باد رفته ...

 پ.ن3: وقتی که نیستی یلدا را می پرستم ... آخر ، یک دقیقه بیشتر رویای تو را دیدن ، غنیمتی ست برای این دل دلتنگ.

---------------------------------------------------------------------

 

بغض آسمان را از حسد می شکنی وقتی این کوچه ها را قدم می زنی

                                                                   بدرود ...